همه چیز بدون تو آقاجان.....!
چه غریبی می کند قلم در دیار کاغذ های سپید...آخر به واژه های بی تو عادت نکرده است....و چه غریبانه می نگارد این واژه هارا...به ساعت که می نگرم،گویی در جنگ با خود مغلوب شده و ثانیه ها را یکی پس از دیگری از دست میدهد و به دقیقه ها و ساعت ها و ماه ها و سال ها تبدیل می شود.....ولی هنوز امید دارد...نسیم دیگر به سختی در کوچه های بی تو می وزد...گویی او هم منتظر توست...و باز هم قلم...چه بی پروا واژه های بدون تورا خط می زند و من باز هم مینگرم ولی از آغاز شروع می کند آخر نمیداند.. حرف هایی که تو در میان آن نباشی چگونه سرنوشت کاغذ را رقم خواهد زد...و باز هم به همه چیزٍ بدون تو نگاه میکنم ...عقربه های ساعت...نسیم...و قلم...این جمعه ی مان چگونه خواهد گذشت...و خورشید چگونه غروب بی تو رابر خود تحمیل کند؟....دوباره قلم را برمیدارم...و می نویسم:همه چیز بدون تو آقا جان...!